دو دیقه واسه خودم....

تقدیم به خودم


حتی این آخرین لحظه

پا گذاشتم تو کفش نویسنده ها... اولین رمانم به اسم بی بهانه در سایت نودوهشتیا در حال تایپه

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

موبایلم خاموشه!

دیگه نه صادق هست و نه حتی امیر...

میخوام بهت ثابت کنم...

من...تو.

این یه دوئل منصفانه ست.

مهم اینه که من به نتیجه ای که دست توئه ایمان دارم!

نقطه سرخط.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چند روز بعد:

دیگه وقتی چیزی برای اثبات نمونده...

دلم گرفته از خودم که هنوز وابسته ام...

شاید به حقیقتی که هیچ وقت حقیقت نشد

دلم گرفته از همه ی سادگی هام

هیچ کس نفهمید قرارمون چی بود

به هیچ کس نگفتم بی قراریم واسه چی بود....

شاید این دوئل منصفانه نبود.

نقطه ته خط.

پ.ن: علی رفت. نمیدونم به سوی آینده ای روشن یا شایدم تاریک. هر چی بود حالا دیگه ندارمش. خداحافظ داداش. از طرف خواهر کوچولوت

پ.ن: فاطمه ی عزیز. اسم کوچیک من فاش شدنی نیست. شاید در آینده. ولی الان برای پنهون کردن خودم اونم پنهون کردم

پ.ن: ببخشید اگه سر در نیاوردید. ببخشید اگه غم های بی تاریخچه رو می خونید...

پ.ن: می بخشم اگه از خوندن غم نوشته هام ذوق می کنید. می بخشم اگه فکر میکنی دلبسته ام به یه عشق زمینی...می بخشم اگه...

سه شنبه 20 تير 1391برچسب:تموم,شد,پایان,بازی,

|
 
مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد

( رفتیم تهران .... تا اطلاع ثانوی تعطیل. وقتی برگردم با معرفتا رو با کامنتاشون میشناسم.یه تشکر ویژه هم از همراه همیشگی ، مازیار )

ناخن های لاک زده ام ...

هویتم را خط انداخته اند .

حسی از سرودن و خط زدن .

منجلاب عجیبی ست .

وقتی سیاهی قلم به خط خطی افتاد...

تازه فهمیدم که دیگر ....

نوشته هایم را سیگار مانند لوله میکنم .

دود میسازم این خط های باقی مانده را

پس مانده ای برجای نمی ماند ،

تا خطی از خاکستری افسوس بسازد.

طعم رژ لبم را به فیلتر خط خطی اش هدیه میدهم .

تازه فهمیدم که دیگر...

برای خیلی وقت هایم دلم هوای دلش را ندارد.

این تازه فهمیدن ها....

دلم هوای این تازگی ها را هم ندارد.

یه پیک ، دو پیک ...

برای خریت کافی ست اما ...

من نخورده مستم .

بزن تا به سازی که دلم هوایش را ندارد برقصم.

شهر از همیشه شلوغ تر ...

و آن گنبد همیشه استوار طلایی ....

میدانم مرا میخواند اما :

تا اطلاع ثانوی :

دلم هوای هرزه نبودن را هم ندارد.

 

پ.ن : دلم به ضرب آهنگ یاس خوشه این  روزا .

پ.ن : از امتحان میام بیرون :

- 20 میشی دیگه ؟

- مگه میشه این خرخون 20 نشه ؟

و من در حسرت اینکه بهشون بگم : خیلی وقته برا نقش اول ذهناشون خیلی زیادیم.

پ.ن : مازیار وبلاگشو بست. اما قول داد سرمیزنه .نمیدونم میاد یا نه . اما اگه اومدی : سلام مازیار.

پ.ن : نقطه . سرخط

سه شنبه 16 خرداد 1391برچسب:این,روزها,هوای,دلم,منجلاب,فقط,گنبد,امام,رضا,

|
 
هوای لحظه هام

معصومیت چهره هایمان شاید....

زیر فریبنده رنگ های آرایش غلیظمان رنگ باخت

دخترانی از نسل کوروش...

که خود را عرضه میدارند ،

بر گرمای آغوش های متشنج .

چه بر سر آرمان ها آمد ؟...

آنگاه که پارچه هایمان در تشت رسوایی آب رفت ...

امروز شاید فردای روزگارانی ست ....

که سیاهی چادرانمان معرف ما بود .

فردایی که قیمت دخترانش را

بوق و چراغ ماشین های تجریش میسازد .

در فردای خیابان های آرام دیروز...

هوس ها در هم می لولند .

چه کسی برای بدن های همه کس لمس شده خواهد گریست؟؟...

آیا معلمان برهنگی در عرصه ی روشن فکری؟؟؟

من نه قدیسه ام ...

و نه حتی یک فاحشه ...

یکی از میان هزاران و میلیون ها...

16ساله ای که حرف هایش از کوپنش تجاوز کرده...

اما ...

برای  من اینجا ایران است

سرزمین ملکه های خفته و دختران تاراج رفته .

ما آبرو را به ارث برده ایم ...

و امروز بدون بهره به وام می گزاریم .

 

پ.ن :نه حوصله ی نصیحت کردن داشتم و نه سنم به این حرفا میخورد. نمیدونم به کدوم علت نوشتم ... شاید بخاطر پاک نگه داشتن هوایی که دارم میبلعمش.... هوای لحظه هامون رو با هوس هامون آلوده نکنیم .

 

شنبه 16 ارديبهشت 1391برچسب:نصیحت,ایران,امروز,فحشا,

|
 
قرص خوابم کو ؟

برای پاک بودن زیادی هرزه ام....

دستانم از دستان B.F  خالی ...

جای سیگار نداشته بر لب دهن کجی میکند

واین خماری شراب ندیده ، تمام بیداری شبانه ام را تضمین میکند.

Tel های نداده ...

چشمک های نزده....

مگر اینها اثبات پاک بودن نیست ؟

سرم از بی دردی درد میکند

عادت به قرص خواب ندارم....

رختخوابم گرم است اما....

هوای پرسه زدن چیز دیگری ست .

من هرزه ی پرسه زدن در کوچه ی نیازهایم هستم .

توبه ای در کار نیست .

خمار همین گشتت های شبانه ام ،

جایی که صدای شکستن استخوانهای خوشبختی

در تنگنای آغوشم شنیده میشود .

در خیالاتم شاید...

جایی برای  خود بودن بیابم .

همان جایی که پاکی ام را از دست میدهم...

می نوشم به سلامتی هیچ کس ....

و مست میشوم به عشق هیچ .

اینجا خودم هستم....

و این یعنی خودارضایی .

 من و خیالاتم...

میخواهیم خوش باشیم ....

اگر چه ما را هرزه پلاک زنند .

پنج شنبه 24 فروردين 1391برچسب:,

|
 
چشم های بسته ی مادر

بازوانش رنگ باخته بود

شاید سیاهی شب را به عاریه گرفته...

درد های با چاه گفته ی پدر را...

مادر در گوش خدا نجوا کرد.

تنها معمای حل نشده این ماند که...

چطور از اقیانوس چشمهای علی دل کند؟

چشمانت را ببند مادر

از پشت پلک های بسته ات ، ...

سایه ی مرد و نامرد همه یک سنگینی دارد

 

پ.ن : سالروز پرواز سپیدت تسلیت مادر....

پ.ن : دریاب مرا... این کوچک باقی مانده از نسل بزرگت

پ.ن : قاصدک هایم ته کشیده. بگذار باور کنم برای بودنت احتیاجی به آرزوکردن ندارم

جمعه 18 فروردين 1391برچسب:,

|
 
عیدی امسال... ( حقیقت تلخ )

( تاریخ نگاشتن : چهارمین روز سال 91)

امروز جواب غم ها را باید از سردی مزارت گرفت

پژواک خفه شده در چاردیواری گور

حرف دارم به اندازه ی همین 16 سالی که...

من روی خاک و تو در آغوشش بودی

میخواهم ندانسته ها و نداشته هایم را به رخت بکشم

میدانستی.... نه؟

حالم از انکار حقایق به هم میخورد

بگذار تلاشی برای خالی کردن محتویات معده ام نکنم

دخترت عاشق شده بود...

روزهای گذشته را

و رقم خورد که برملا شود

دراین روز نو 91

رازی که بوی تعفنش....

سالهاست به مشام میرسد

و دیروز دست سگ تیزشامه ی دوران به آن رسید.

همه گفتند پشت سر مرده حرف نزن

دستش از این دنیا کوتاه است...

اما من گوشِ شنیدن را

در تعفن حقایق دفن کرده ام

وقتی حتی بودن یا نبودن هم مسئله نیست...

برای جلوگیری از فریاد بغض هایم ،

سد نصیحت نمیخواهم .

بگذار سنگ سفید مزارت را

با عغده هایم سیاه کنم

به دستهای کوتاه شده ات...

که روزهایم را رقم زد ،

و 16 سال شده در تاریکی قبر است توجهی ندارم

خجالت زده ی خاکی باش که جسمت را در آغوش گرفته...

خاکی که نمیداند 16 ساله ای که رویش زانو زده...

حاصل تصمیم بی رحمانه ات بوده

دخترت... به عبارت دیگر مادرم...

عاشق شده بود...

از دیدگاه تو شاید چیزی در حد همان میوه ی ممنوعه...

اجباری که دستهایت برای چال کردن این میوه داشت

تلاشی که برای وصله کردنِ

رابطه ی پدرومادر کردی...

کتیبه ی عغده های عمرم را نگاشت

گرچه پدر عاشقش بود اما...

او ماند تنها به جرم آبرو...

لعنت به آبرو...

لعنت به خنده های چسبانده شده بر لب...

لعنت به فهمیدن...

چقدر خربودن خوب است!

به من بگو عغده ای...

بگو بچه ی طلاق...

آن هم از نوع عاطفی!

دل بسوزان برای نوه ات مادربزرگ...

گرچه زخم هایم عمیق تر از آنند...

که دوامی برای بودن داشته باشند

میروم تا پایان شمارش فرارسیدن لحظه ای که...

در همین حوالی به همسایگی ات به خواب ابدی روم

همه منتظرند تا 27 روز دیگر

16 سالگی بودنم را پایکوبی کنند

اما من شمع های نزدیک شدن نبودنم را فوت خواهم کرد

خداحافظ شادی های نوجوانی...

خئاحافظ آسمانی که همیشه ابری بودی...

برای بلعیدنت آماده ام زمین...

بهانه های بودن را کشته ام...

و این بی بهانه زندگی کردن را مدیون توام مادربزرگ .

 

پ.ن : حرفی نمونده...همه چی گفته شد... اما کاش هوای من در واژه های میگنجید...

دو شنبه 14 فروردين 1391برچسب:,

|
 
گور دلتنگی 90

( حرف نداری ، کامنت نداری ... از افکارم فلنگو ببند و برو )

ذبح میکنم دلتنگی هایم را...

در استقبال سالی که در آن...

به انتظار 17 سالگی خواهم نشست .

میسوزانم گیسوان مشکی ام را در آتش سرخ چهارشنبه سوری

سیاهی شب ها و موهایم از تو... سرخی تو از من...

میخواهم ببلعم ...

دود آلوده هوای آخرین چهارشنبه را...

می خواهم فرو بروم در جلدی ناشناخته... شاید برای خودم...

همینم را همان کنم که همه میخواهند...

دختر 16 ساله ی استاد دانشگاه...

خانواده ای که پژواک اسم و رسمشان...

جلوی شنیده شدن سکوت های پر فریادم را میگیرد

می خشکانم ترنم چشمانم را...

کاش باران ببارد...

تا بی گناهی چشمانم ثابت شود.

کور میکنم چشمانشان را ....

پسرانی که در آرزوی هم آغوشی با همانی هستند که می بینند.

همان زیبای بی درد شانزده ساله...

من قدیسه نیستم...

راحت دل میشکنم اما خود...

محکمم ، شکسته نمیشوم...

در آغوش غصه میخندم...

در واپسین لحظه های این سال...

می رقصم به دور این آتش

با خاطراتی متناقض...

با یادآوری تمام اشک ها و لبخندها

به سلامتی همه ی کسانی که دوستشان داشتم...

همه ی کسانی که دوستم داشتند...

به سلامتی خودم...

به سلامتی همان جلدی که همه خواستند در آن فرو روم

کادو میکنم خودم را...

هدیه میدهم به سال 91...

و بر روی کارت تبریک حک میکنم :

در عین غریبی شناخته شدم...

آنطور که خود میخواستم دیده نشدم...

این منم ... دختری در آغاز فصلی سبز

لحظه هایم را خود رقم بزن...

همانطور که خودم میخواهم...

یا مقلب القلوب والابصار

 

پ.ن : آهای خواننده ی عزیز... از تلخی هایم گله نکن ... کاش میفهمیدی خود را برای خود عاریه گرفتن چه مزه ایست...

پ.ن : آهای خواننده ی عزیز... حواست باشد که آه من برای آغوشی مردانه نیست ... پیام خصوصی نده با مضمونی از عشق و دلداری...

پ.ن : آهای خواننده ی عزیز... اینجا گور دلتنگی 90 من است... فاتحه ای بخوان به روح بلندش

پ.ن : آهای خواننده ی عزیز...عیدت مبارک... با آرزوی تمام خواستن های خودت برای خودت

پ.ن : الان سبکم و شاد... ممنون از همه .

چهار شنبه 24 اسفند 1390برچسب:چهارشنبه,سوری,سال,90,دلتنگی,دلنوشته,

|
 
کجاست...؟؟؟

شور میکنم فنجان چای عصرانه ام را با اشک...

من و اشک های شانزده سالگی ، بچه ایم هنوز...

برای این بزرگهایی که در کنارشان ،

روز ها را در دفتر خاطراتم ثبت میکنم .

حالم را شاید این حافظ نامه ی خاک گرفته بفهمد ...

تفعل میزنم ، نه با آرزوهای هم سالانم ...

و نه در امید بدست آوردن آغوشی مردانه...

تنها برای دلم و همه ی بچگی های بزرگانه ام .

اما....

پارادوکس عجیبی ست میان حال من و این خطوط موازی دیوان .

دهانم کف کرده از این واژه های قورت داده شده...

معتادم به همین لحظه های تنهایی ...

که خدا هم طعم شور اشک هایم را پس میزند .

هوای من ، هوای فریاد است...

هوای لحظه های تنگ 16 سالگی را به ارتعاش کدام گوش شنوا برسانم ؟

آی... اونی که اون بالا نشستی...

پیوند میزنم گوش هایم را...

خریداری ؟؟؟!!!!

 

پ.ن : هوای اون بالا خوبه ؟؟

پ.ن : نمکزار سیاه چشمام هوای نگاه تو رو داره...

پ.ن : خدای درهای باز، خدای درهای بسته ... مرا از این آستانه بگذران

سه شنبه 16 اسفند 1390برچسب:دلنوشته,لحظه,های,16,سالگی,,

|
 
به نام میزنم اشک هایم را...

سربسته می نویسم

اینجا مجالی برای جولان دادن در میان کلمات نمانده

این نامه را جمله های درهم می سازد.

خیلی خط خطی کردم

تا معانی را در کنار هم جور کنم

اما خود نیز میدانم

که سطر آخر این سربسته نامه

چیزی به جز چند قطره اشک نخواهد بود

که آن هم نصیب دستمال کاغذی جیبم می شود

آری ... بگذار پر معنا ترین واژه ها

در دل دستمال ها جا بگیرند

و آنوقت است که دستمال کاغذی جیبم خوشبخت ترین است

نیازی به سربسته نوشتن نیست

مرا از بیان تمام احساس ها

داشتن یک جیب پر دستمال کاغذی بس است....

 

پ.ن : سلام داداشی... این روزها اسم تو هم به جمع مالکان دستمال کاغذی هام اضافه شده...

پ.ن : دوز مصرفم زده بالا...

پ.ن : کاش میدونستی چقد دوست دارم... بهترین داداش دنیا... به حرمت لحظه های خوش کودکی... عالم خواهر برادری ، اشک هامو به پات میریزم

 

سه شنبه 9 اسفند 1390برچسب:,

|
 
وای از این دنیا


دهان دختر زیبا تهی زدندان است
که هر شکسته دندان بهای یک نان است
هیچ کس فکر نکرد در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر بانگ برداشتند که چرا سیمان نیست
وکسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست
و زمانی شدهاست که بغیر از انسان بغیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست


 

چهار شنبه 19 بهمن 1390برچسب:,

|
 


کاش وقتی دوباره از پس این پرده ی اشک ....\ به خانه یمان مینگرم ....\ همه را خندان به این لطیفه ببینم... \کاش زندگیمان تنها یک لطیفه بود....\ یک تک خنده ی ساده ....\ و نه وابسته به بریدن های دیروز.... \ کاش .... \ و این است منظومه ی کاش هایم تقدیم به خودم و همراهان قلمم


خودم نامه ها

 

me

 


تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان دو دیقه واسه خودم و آدرس 4myself.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





سنگ صبور (آقای مشاور )
(حمید رضا ) Raz mbook
مرز تنهایی ( hell boy )
سکوت ( مریم )
هرچی بخوای ( مهسا )
احساس برتر ( بهروز )
ضد بسر ( کوثر )
کفتری ( یونس )
خسته ام ( منصوره )
♪ هر چی♥ که ..♥. ♪ دوسღღت❣❣دارم ♬ ♥♪
(محمد ) dj mohamad 6

 

 

لا اله الا هو
حتی این آخرین لحظه
مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد
هوای لحظه هام
قرص خوابم کو ؟
چشم های بسته ی مادر
عیدی امسال... ( حقیقت تلخ )
گور دلتنگی 90
کجاست...؟؟؟
به نام میزنم اشک هایم را...
وای از این دنیا

 

 

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:






Alternative content